فکر کنم دارن راجع به من حرف می زنن ...کناره پنجره ی آشپزخونه که جلوی سینک وایسادم ...چند تا پرنده دارن نون خشک ها ی جلوی پنجره رو می خورن . پنجره بازه
من که میرم یکیشون سریع بال بال می زنه می ره .اون یکی آروم می چرخه دورش رو یه نگاه میکنه .یه جیک جیک می کنه فکر کنم داره به دوستش می گه باور کن خطری نیست ! دوستش جواب داد : نه تو نمی دونی اون یه آدم!
فکر کنم توجیه شد چون سریع پر زد و رفت !
تازگی ها 2تاشونو خریدم . حالا می فهمم چرا پر زد و حتی اجازه نداد من غذا خوردنش رو تماشا کنم .کاشکه اینقدر قشنگ غذا نمی خورد :(
یه بار یکی بهم گفت : از کسی بترس که چیزی برای از دست دادن نداره
الان می فهمم با این که یکم نظر پلیدی اما چقد راست!(فکر کنم اون پرنده ها هم فکر می کردند یه آدم چی می تونه داشته باشه که از دست بده؟! کاش می شد باهاش حرف بزنم!)
تازگی ها هر پستی می نویسم دوست دارم قبلی و قبل ترش اولیم پستم باشه !!!(این یعنی پست رفت ؟ یا تغییر!؟شاید هم کلا یه سوءتفاهم!!!)
اصلا مهم نیست دیر آپ کردم!
اجسامی کشف شده اند که قطب های هم نامشان را که به هم نزدیک می کنی همدیگر را دفع میکنند و اگر قطب های ناهم نامش را به هم نزدیک کنی جذب هم می شوند. می گویند نیرویی است که آن ها را به سمت هم می کشاند
اخیرا کشفی کردم که هنوز به ثبت نرساندم این کشف مربوط به جسمی است که نیرویی خاص دارد خاصیت نبرو از این قرار است اگر قطب های هم نام جسم را از هم دور کنی یکدیگر را به شدت جذب و اگر قطب های نا هم نامش را از هم دور کنی به شدت یکدیگر را دفع می کنند.و در کنار هم هیچ اثری روی هم ندارند!به محض انتخاب اسمی مناسب به ثبت می رسانمش !
مدام سعی می کرد دیگران را جمع کند دور خودش
حالا که جمع شدند فکر می کند دارند ازش سوء استفاده می کند!!!(لابد فکر می کند همان کاری که او با دبگران کرده دبگران با خودش می کنند!)
کاشکه آدم کوچولو می شد
کوچولو می شد
کوچولو می شد
می رفت تو مغز آدم ها می فهمید هر کی به چی فکر میکنه !!!(مشکل اینه هر چی کوچیک تر به نظر بیای سخت تر رات می دن!)
بعدا نوشت : آه.... خداااای من!!!!....(گویا دلمان تنگ شده!)
love is like war
easy to start
difficult to end
impossible to forget!
چه می دونم!!!!????
مثل یک اتاق پر و شلوغ که هیچ چیز سر جایش نیست می ماند .
شلوغ است اما خالی است . فقط باید مرتبش کنی .حوصله که نداشته باشی دیگران می آیند (آدم ها می آیند !) مرتبش می کنند . تو هم ( نه این که باید!) دوستش می داری...
چه قدر خوب می شد که هیچ وقت فکر نمی کردی و فقط تصور می کردی هرچه را که دوست می داری
..........................................................................................................................................
پ.ن 1:گاهی آنقدر عقب می مانی که مجبوری با انشای سر کلاست که تو 5 min نوشتی جبران کنی!(شایدم جلو افتادی !دلت هم بخواد!!)
پ.ن2:چه قدر پر شده زندگیم!!!از آدم ها از دیگران که همش تو نوشته هام قدم می زنن و تو فکرم ...
پ.ن3:لب ساحل ، شب تاریک، موج های آروم، نسیم خوووووووووووووووب!!!، آی آدم هااااااااااااا!!!
پ.ن4:زندگی سخت شده!!!
یک صندلی
، یک آینه آویزون به دیوار روبرو به اندازه ی دهنت (نه بیشتر) با یک دروغ...دروغی که هم بقیه می دونن دروغ هم به تو نشونش دادن ،به تو اون پارچه ای که روش کشیدی نشون دادن حالا مجبوری باورش کنی ، یعنی بخوریش ،
هر چیزی رو نمی شه خورد اما همه چیز می تونه باور تو باشه.
چه جوری خورده شدن بعضی از این باور ها تو بعضی شرایط به کارهایی که انجام دادی و گفتی سخت امیدوارت می کنه.
شروع می کنی.می جوی،می مکی،لیس می زنی اما اینقدر بزرگ که نمی تونی قورتش بدی.
قورتش می دی،نفست بند اومده .بلند می شی می چرخی از احساس خفگی و کلافگی ای که داری آینه رو می شکنی.یه نفس عمیق،یه حس خوب،یه لبخند،خوشحالی که لا اقل هیچ چیزی نیست دیگر به آن بزرگی که بگیرد جای تو را،جای نفس هایت،حرف هایت ،دست هایت و پاهایت را بگیرد
می خواهی لبخندت را در آینه ببینی اما...
پ.ن ۱:می خواستم شخصیت رو به خاطر خفی بکشم...
پ.ن ۲:حالا اگر می مرد چی می شد!!؟؟
پ.ن۳:خوب من الان از خفگی می میرم :(
پ.ن ۴:اصلا بر اثر غصه ی ندیدن لبخندش مرد!!!
آخییییییشششششششششش!
بعدا نوشت:تبلیغات تایید نمییییییییییییییییییییییی کنممممممممممممممم!!!

چه روز جالبی بود امروز!
تو فالم ننوشته بود قرار اینجوری شه!(لازم به ذکر من هر روز فالم رو می خونم اصلا هم بهش اعتقادی ندارم ولی خیلییی تاثیر می زاره روم!بازم تاکید می کنم هیچ اعتنقادی ندارم:دی)
زنگ زدم برنداشت!(به درک!)
خودمم نفهمیدم چرا این طوری شد!شاید همش واسه مطب دکتر اونم دندونپزشک با این که می دونی نه آمپولی در کار و نه سوزنی ولی وقتی رو صندلی دراز می کشی همه ی بدنت به لرزه می افته.سمت راستت رو میبینی که یه ظرف که یه شیر توش واسه شستن دهنت تنها فکری که تو اون موقع می کنی تا استرست کم شه اینه که دقیقا چند نفر و چه شکلی تو این ظرف دهنشون رو شستن!زنگ زدم بر نداشت!(به درک!)
بعد سوار ماشینی که کاشف به عمل میاد دیسیپلین نداری!هر چی هم زور می زنی بفهمی بحث کنی که چراااا!!؟؟به هیچ نتیجه ای نمی رسی ... می خندی دیگر!چه کاری میتونی بکنی!البته به چیزی هم یاد می گیری یاد می گیری که دیگه وقتی تو ماشین نشستی یه پات رو به داشبورد تکیه ندی اون یکی هم روش بزاری.که مجبور نشی تو این روز مزخرف جواب پس بدی!
زنگ زدم بر نداشت!(به درک!)
.......................................................................................................................................
پ.ن 1:تازگی ها دارم بیشتر به موازی بودنم پی می برم !... یا تصمیم نمی گیرم یا یه تصمیم بی خود می گیریم!(شاید)چون نمی دونم کدومش هدف ، کدومش آرزو ...
چه فرقی می کنه
زنگ نزدم!
پ.ن2:یه راه حل خوب واسه بقیه ی جلسات دندانپزشکیم!؟
پ.ن 3:تازگی ها داغون می شم بد!شاید هم داغون می کنند...مهم اینه که در آ خر داغونم!
پ.ن 4:دبگه واسه کار هایی که دوست دارمم وقت نمی زارم ...این یعنی بد بختی؟!
پ.ن5:عزیزی می گفت : اصولا حرف نزنی نمی گن لالی!چه عزیز بزرگی بود!
